نامه ای برای احقاق حق فراموش شده رادکان

بنام خدا

نامه ای برای احقاق حق فراموش شده رادکان

 

ریاست محترم جمهور

وزیر محترم کشور

چندی است که زمزمه هائی مبنی بر تغییر و ارتقاء یکی از روستاها و دهستان های رادکان از مرکز دهستان به بخش، به گوش می رسد .هرچند که این امر حدود 10سال پیش هم مطرح بوده است ولی متاسفانه به هر دلیلی به تاخیر افتاده که آن هم در جای خود، قابل بحث است.

اگر چه افسوس برگذشته هم جایز نیست چنانکه خداوند در قرآن می فرماید: "لا تأسوا علی ما فاتکم" و باید برای آینده اندیشید و همت و تلاش را در آن جهت مصروف کرد. بنظر می رسد که کاندید دوم این طرح، روستای سید آباد است. به همین جهت برخود فرض دانستم که نکاتی جند را از باب یاد آوری و توجه دادن عموم مردم و خصوص، مسئولان امر به قانون و عدالت اجتماعی گوشزد کنم.

هر جند که دفاع از بخش شدن دهستان رادکان، سابقه ای ده ساله دارد و از قبل هم مورد بحث بوده و به تاخیر افتاده که در جای خود قابل بحث می باشد. ولی در حال حاضر که گذشت زمان رقیبی برای این دهستان بوجود آورده و چه خوب گفته اند بزرگان دین که "فی التأخیر آفة" از این جهت نکاتی محکمه پسند را مورد اشاره قرار می دهم.

اول: طبق ملاک ها و معیارهای قانونی تقسیمات کشوری، دهستان رادکان با وسعت حدود 1500کیلومتر مربع، نسبت به سید آباد از وسعت بیشتری برخوردار بوده که واجد یکی از معیارهای اصلی ارتقا به بخش می باشد.

دوم: وجود جاذبه های فراوان، سطح درآمد بالا و دارا بودن بستر های مناسب برای تولید محصولات کشاورزی متنوع که زمینه بسیار مناسبی برای رفع بیکاری و اشتغال زایی بیشتر در صورت برنامه ریزی جامع و مدون می باشد که این فاکتور جزء فرصت های لاینفک این دهستان قدیمی می باشد لازم به ذکر است، که از محصولات متنوع این منطقه، شهرهای همجوار آن نظیر قوچان، چناران و مشهد مقدس نیز منتفع و برخوردارمی شوند.

سوم: از جمله فاکتورهای دیگر این منطقه می توان به قدمت تاریخی چند صد ساله آن، که از آثار موجود در رادکان نظیر میل رادکان و یخدان و ... و قدمت چند هزارساله آن، با استناد به تاریخ های معتبری که به تأیید سازمان میراث فرهنگی نیز رسیده اشاره نمود.

چهارم: داشتن امکانات عمومی و اولیه شهری و بخشی که گاها تاریخچۀ تعدادی از آنها از دهه 40 الی 50 می باشد که عکسهای مستند در کتاب رادکان- خراسان موجود می باشد و خود نشان از این موضوع است که از قبل، این منطقه از دیگر مناطق از هر حیث جلوتر بوده وهست (درمانگاه رادکان سال افتتاح 1350؛ بانک صادرات رادکان 1352 )و مواردی جدید مثل دهداریها. خوابگاههای شبانه روزی دانش آموزان روستاهای اطراف سالن ورزشی و .... که اینها همه از فاکتورهای اولویت داشتن رادکان برای ارتقاء به بخش نسبت به دیگر روستاها نظیر سیدآباد بوده و عدم توجه به این قابلیت ها و ظرفیت ها، دون شأن دولت قانون گرا و عدالت محورنهم و دهم می باشد.

پنجم: از دیگر ملاک ها، روستا محوری یا روستا مرکزی رادکان است. که با بیش از 30روستا در اطراف این دهستان، گاهاً از قدیم الایام مرکز خرید و فروش و تجارت روستاهای اطراف بوده و این فاکتور به تنهائی دلیلی کافی و موجه برای ارتقاء به بخش می باشد زیرا که دانش آموزان و مردم روستاهای اطراف راحت تر به این دهستان جهت استفاده از امکانات موجود: نظیر خوابگاهای شبانه روزی، درمانگاه و بانک های صادرات و ملی تردد می کنند، هرچند که بدلایل نامعلومی برخی از این امکانات را در سال جاری غیر فعال نموده اند. و این سؤالی است از سوی مردم رادکان که توضیح مسئولان مربوطه را می طلبد.

ششم: سطح سواد مردم، که با چندین پزشک متخصص و عمومی، قاضی،  وکیل، فرهنگی در سطوح کارشناس و کارشناس ارشد و تعداد زیادی کارمند که در ادارات و نهادهای مختلف در سطح کشوری و استانی مشغول خدمت می باشند، و اینها همه حاکی از اولویت این منطقه جهت ارتقاء به این حق فراموش شده می باشد که از قدیم نیز مورد بحث و توجه و درخواست مردم بوده است.

هفتم :از همه مهمتر از باب معنوی گفتنی است که تعداد بالای شهدا، اسراء، جانبازان و مفقودالاثرهای منطقه گویای غیرت و فرهنگ اصیل و معنوی مردم این خطه می باشد که با نیت دفاع از ارزشها و مقدسات دینی، به فرمان امام خویش لبیک گفته و در راستای تحقق و اجرای عدالت، از بین ما رفتند.

آیا توجه به حق چنین مردمی خصوصاً بازماندگان ایثارگران که فرزندان خویش را در راه احیای دین و ارزشها و عدالت محوری تقدیم نمودند. و جوانانی که با هزار امید و آرزو و عشق به میهن سختی ها و دشواری ها را تحمل می کنند و به حق سرمایه های حقیقی این مرزو بوم اند، باید مورد تغافل مسئولان واقع شود؟

اگر چه کم توجهی مسئولان در دوره های گذشته گاهاً موجبات دلسردی و شک و تردید در بین مردم و خصوصاً جوانان که در نوک حملۀ شبهه افکنان و مخالفان نظام قرار دارند گردیده است، که ظهور دولت نهم و دهم افق های روشن و امیدوار کننده ای در ذهن همگان ایجاد کرد، که بحق نیز در مرحلۀ عمل اقدامات سازنده و بزرگی در کشور عزیزمان ایران انجام شد آیا زمان آن نرسیده که این امید و روشنائی که دردل مردم تاریخی و شهیدپرور رادکان ایجاد گردیده با دست همت و عنایت دولتمردان عدالت محور به مرحلۀ عمل و اجراء برسد.

شعارهای حقیقی و الهی دولت نهم و دهم، یادمانی است از روزهای آغازین انقلاب و اهداف بلند امام راحل (ره) که توجه مسئولان را به قشر مستضعف و آسیب پذیر جلب می نمود.

و این شعارها، وظیفه مسئولان عزیز را به دقت بیشتر در جهت اجرای قانون و عدالت همگانی، سنگین و سنگین تر می کند.

بعنوان یک شهروند ایرانی، که محرومیت های رادکان یکی از دغدغه های اساسی اوست، منتظر پاسخ مسئولان محترم، در هر ردۀ دولتی هستم.


"پاینده باد نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران"

 

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

14/12/88 

 

عدالتی که مردم رادکان از آن بی بهره اندو نثار روح 36 شهید دهستان رادکان

                نهج البلاغه و عدالت و اجرای قانون

از جمله مسائلى كه در نهج البلاغه فراوان درباره آنها بحث‏شده است،مسائل مربوط به حكومت و عدالت است.

هر كسى كه يك دوره نهج البلاغه را مطالعه كند،مى‏بيند على عليه السلام در باره حكومت و دالت‏حساسيت‏خاصى دارد،اهميت و ارزش فراوانى براى آنها قائل است.قطعا براى كسانى كه با اسلام آشنايى ندارند و بر عكس با تعليمات ساير اديان جهانى آشنا مى‏باشند،باعث تعجب است كه چرا يك پيشواى دينى اينقدر به اين گونه مسائل مى‏پردازد!مگر اينها مربوط به دنيا و زندگى دنيا نيست؟آخر يك پيشواى دينى را با دنيا و زندگى و مسائل اجتماعى چه كار؟!

و بر عكس،كسى كه با تعليمات اسلامى آشناست و سوابق على عليه السلام را مى‏داند كه در دامان مقدس پيغمبر مكرم اسلام پرورش يافته است،پيغمبر او را در كودكى از پدرش گرفته،در خانه خود و روى دامان خود بزرگ كرده است و با تعليم و تربيت مخصوص خود او را پرورش داده،رموز اسلام را به او آموخته،اصول و فروع اسلام را در جان او ريخته است،دچار هيچ گونه تعجبى نمى‏شود بلكه براى او اگر جز اين بود جاى تعجب بود.

مگر قرآن كريم نمى‏فرمايد: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط  .

سوگند كه ما پيامبران خويش را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان كتاب و ترازو فرود آورديم كه ميان مردم به عدالت قيام كنند.

در اين آيه كريمه برقرارى عدالت‏به عنوان هدف بعثت همه انبياء معرفى شده است.مقام قداست عدالت تا آنجا كه بالا رفته كه پيامبران الهى به خاطر آن مبعوث شده‏اند.عليهذا چگونه ممكن است كسى مانند على كه شارح و مفسر قرآن و توضيح دهنده اصول و فروع اسلام است،در باره اين مساله سكوت كند و يا در درجه كمترى از اهميت آن را قرار دهد؟

آنان كه در تعليمات خود توجهى به اين مسائل ندارند و يا خيال مى‏كنند اين مسائل در حاشيه است و تنها مسائلى از قبيل طهارت و نجاست در متن دين است،لازم است در افكار و عقايد خود تجديد نظر نمايند.

ارزش و اعتبار

اولين مساله‏اى كه بايد بحث‏شود همين است كه ارزش و اهميت اين مسائل از نظر نهج البلاغه در چه درجه است،بلكه اساسا اسلام چه اهميتى به مسائل مربوط به حكومت و عدالت مى‏دهد؟بحث مفصل از حدود اين مقالات خارج است اما اشاره به آنها لازم است.

قرآن كريم آنجا كه رسول اكرم را فرمان مى‏دهد كه خلافت و ولايت و زعامت على عليه السلام را بعد از خودش به مردم ابلاغ كند،مى‏فرمايد:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته .

اى فرستاده!اين فرمان را كه از ناحيه پروردگارت فرود آمده به مردم برسان،اگر نكنى رسالت الهى را ابلاغ نكرده‏اى.

به كدام موضوع اسلامى اين اندازه اهميت داده شده است؟كدام موضوع ديگر است كه ابلاغ نكردن آن با عدم ابلاغ رسالت مساوى باشد؟

در جريان جنگ احد كه مسلمين شكست‏خوردند و خبر كشته شدن پيغمبر اكرم پخش شد و گروهى از مسلمين پشت‏به جبهه كرده فرار كردند،قرآن كريم چنين مى‏فرمايد:

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم .

محمد جز پيامبرى كه پيش از او نيز پيامبرانى آمده‏اند نيست.آيا اگر او بميرد و يا در جنگ كشته شود شما فرار مى‏كنيد و ديگر كار از كار گذشته است؟!

حضرت استاد علامه طباطبايى(روحى فداه)در مقاله‏«ولايت و حكومت‏»از اين آيه چنين استنباط فرموده‏اند كه كشته شدن پيغمبر اكرم در جنگ نبايد هيچ گونه وقفه‏اى در كار شما ايجاد كند،شما فورا بايد تحت لواى آن كس كه پس از پيغمبر زعيم شماست‏به كار خود ادامه دهيد.به عبارت ديگر، فرضا پيغمبر كشته شود يا بميرد،نظام اجتماعى و جنگى مسلمين نبايد از هم بپاشد.

در حديث است كه پيغمبر اكرم فرمود:اگر سه نفر(حد اقل)همسفر شديد،حتما يكى از سه نفر را امير و رئيس خود قرار دهيد.از اينجا مى‏توان فهميد كه از نظر رسول اكرم هرج و مرج و فقدان يك قوه حاكم بر اجتماع كه منشا حل اختلافات و پيوند دهنده افراد اجتماع با يكديگر باشد،چه اندازه زيان‏آور است.

مسائل مربوط به حكومت و عدالت كه در نهج البلاغه مطرح شده است فراوان است و ما به حول و قوه الهى برخى از آنها را طرح مى‏كنيم.

اولين مساله كه لازم است‏بحث‏شود ارزش و لزوم حكومت است.على عليه السلام مكرر لزوم يك حكومت مقتدر را تصريح كرده است و با فكر خوارج-كه در آغاز امر مدعى بودند با وجود قرآن از حكومت‏بى‏نيازيم-مبارزه كرده است.خوارج-همچنانكه مى‏دانيم-شعارشان‏«لا حكم الا لله‏»بود.اين شعار از قرآن مجيد اقتباس شده است و مفادش اين است كه فرمان(قانون)تنها از ناحيه خداوند و يا از ناحيه كسانى كه خداوند به آنان اجازه قانونگذارى داده است‏بايد وضع شود.ولى خوارج اين جمله را در ابتدا طور ديگر تعبير مى‏كردند و به تعبير امير المؤمنين از اين كلمه حق معنى باطلى را در نظر مى‏گرفتند.حاصل تعبير آنها اين بود كه بشر حق حكومت ندارد،حكومت منحصرا از آن خداست.

على مى‏فرمايد:بلى،من هم مى‏گويم:«لا حكم الا لله‏»اما به اين معنى كه اختيار وضع قانون با خداست، لكن اينها مى‏گويند حكومت و زعامت هم با خداست،و اين معقول نيست.قانون خدا بايست‏به وسيله افراد بشر اجرا شود.مردم را از فرمانروايى‏«نيك‏»يا«بد»  چاره‏اى نيست.در پرتو حكومت و در سايه حكومت است كه مؤمن براى خدا كار مى‏كند و كافر بهره دنياى خود را مى‏برد و كارها به پايان خود مى‏رسد.به وسيله حكومت است كه مالياتها جمع‏آورى،و با دشمن نبرد،و راهها امن،و حق ضعيف از قوى باز ستانده مى‏شود،تا آن وقتى كه نيكان راحت گردند و از شر بدان راحتى به دست آيد  .

على عليه السلام مانند هر مرد الهى و رجل ربانى ديگر،حكومت و زعامت را به عنوان يك پست و مقام دنيوى كه اشباع كننده حس جاه طلبى بشر است و به عنوان هدف و ايده آل زندگى،سخت تحقير مى‏كند و آن را پشيزى نمى‏شمارد،آن را مانند ساير مظاهر مادى دنيا از استخوان خوكى كه در دست انسان خوره دارى باشد بى‏مقدارتر مى‏شمارد،اما همين حكومت و زعامت را در مسير اصلى و واقعى‏اش يعنى به عنوان وسيله‏اى براى اجراى عدالت و احقاق حق و خدمت‏به اجتماع،فوق العاده مقدس مى‏شمارد و مانع دست‏يافتن حريف و رقيب فرصت طلب و استفاده جو مى‏گردد،از شمشير زدن براى حفظ و نگهدارى‏اش از دستبرد چپاولگران دريغ نمى‏ورزد.

ابن عباس در دوران خلافت على عليه السلام بر آن حضرت وارد شد در حالى كه با دست‏خودش كفش كهنه خويش را پينه مى‏زد.از ابن عباس پرسيد:قيمت اين كفش چقدر است؟ابن عباس گفت:هيچ.امام فرمود:ارزش همين كفش كهنه در نظر من از حكومت و امارت بر شما بيشتر است،مگر آنكه به وسيله آن عدالتى را اجرا كنم،حقى را به ذى حقى برسانم،يا باطلى را از ميان بردارم  .

در خطبه‏207 بحثى كلى در مورد حقوق مى‏كند و مى‏فرمايد:حقوق همواره طرفينى است.مى‏فرمايد: از جمله حقوق الهى حقوقى است كه براى مردم بر مردم قرار داده است،آنها را چنان وضع كرده كه هر حقى در برابر حقى ديگر قرار مى‏گيرد،هر حقى به نفع يك فرد و يا يك جمعيت موجب حقى ديگر است كه آنها را متعهد مى‏كند،هر حقى آنگاه الزام‏آور مى‏گردد كه ديگرى هم وظيفه خود را در مورد حقوقى كه بر عهده دارد انجام دهد.

پس از آن چنين به سخن ادامه مى‏دهد:

و اعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعية و حق الرعية على الوالى،فريضة فرضها الله سبحانه لكل على كل،فجعلها نظاما لالفتهم و عزا لدينهم،فليست تصلح الرعية الا بصلاح الولاة و لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعية،فاذا ادت الرعية الى الوالى حقه و ادى الوالى الى الرعية حقها عز الحق بينهم و قامت مناهج الدين و اعتدلت معالم العدل و جرت على اذلالها السنن فصلح بذلك الزمان و طمع فى بقاء الدولة و يئست مطامع الاعداء...

بزرگترين اين حقوق متقابل،حق حكومت‏بر مردم و حق مردم بر حكومت است.فريضه الهى است كه براى همه بر همه حقوقى مقرر فرموده،اين حقوق را مايه انتظام روابط مردم و عزت دين آنان قرار داده است.مردم هرگز روى صلاح و شايستگى نخواهند ديد مگر حكومتشان صالح باشد و حكومتها هرگز به صلاح نخواهند آمد مگر توده ملت استوار و با استقامت‏شوند.هر گاه توده ملت‏به حقوق حكومت وفادار باشند و حكومت‏حقوق مردم را ادا كند،آن وقت است كه‏«حق‏»در اجتماع محترم و حاكم خواهد شد،آن وقت است كه اركان دين بپا خواهد خاست،آن وقت است كه نشانه‏ها و علائم عدل بدون هيچ گونه انحرافى ظاهر خواهد شد،و آن وقت است كه سنتها در مجراى خود قرار خواهد گرفت و محيط و زمانه محبوب و دوست داشتنى مى‏شود و دشمن از طمع بستن به چنين اجتماع محكم و استوارى مايوس خواهد شد.

ارزش عدالت

تعليمات مقدس اسلام اولين تاثيرى كه گذاشت روى انديشه‏ها و تفكرات گروندگان بود،نه تنها تعليمات جديدى در زمينه جهان و انسان و اجتماع آورد بلكه طرز تفكر و نحوه انديشيدنها را عوض كرد.اهميت اين قسمت كمتر از اهميت قسمت اول نيست.

هر معلمى معلومات تازه‏اى به شاگردان خود مى‏دهد و هر مكتبى اطلاعات جديدى در اختيار پيروان خود مى‏گذارد،اما تنها برخى از معلمان و برخى از مكتبهاست كه منطق جديدى به شاگردان و پيروان خود مى‏دهند و طرز تفكر آنان را تغيير داده،نحوه انديشيدنشان را دگرگون مى‏سازند.

اين مطلب نيازمند توضيح است.چگونه است كه منطقها عوض مى‏شود،طرز تفكر و نحوه انديشيدنها دگرگون مى‏گردد؟

انسان،چه در مسائل علمى و چه در مسائل اجتماعى،از آن جهت كه يك موجود متفكر است استدلال مى‏كند و در استدلالهاى خود خواه ناخواه بر برخى اصول و مبادى تكيه مى‏نمايد و با تكيه به همان اصول و مبادى است كه استنتاج مى‏نمايد و قضاوت مى‏كند.

تفاوت منطقها و طرز تفكرها در همان اصول و مبادى اولى است كه در استدلالها و استنتاجها به كار مى‏رود،در اين است كه چه نوع اصول و مباديى نقطه اتكا و پايه استدلال و استنتاج قرار گرفته باشد. اينجاست كه تفكرات و استنتاجات متفاوت مى‏گردد.

در مسائل علمى تقريبا طرز تفكرها در هر زمانى ميان آشنايان با روح علمى زمان يكسان است.اگر اختلافى هست،ميان تفكرات عصرهاى مختلف است.ولى در مسائل اجتماعى حتى مردمان همزمان نيز همسان و همشكل نيستند،و اين خود رازى دارد كه اكنون مجال بحث در آن نيست.

بشر در برخورد با مسائل اجتماعى و اخلاقى خواه ناخواه به نوعى ارزيابى مى‏پردازد،در ارزيابى خود براى آن مسائل درجات و مراتب يعنى ارزشهاى مختلف قائل مى‏شود و بر اساس همين درجه بندى‏ها و طبقه‏بندى‏هاست كه نوع اصول و مباديى كه به كار مى‏برد،با آنچه ديگرى ارزيابى مى‏كند متفاوت مى‏شود و در نتيجه طرز تفكرها مختلف مى‏گردد.

مثلا عفاف،خصوصا براى زن،يك مساله اجتماعى است.آيا همه مردم در ارزيابى خود درباره اين موضوع يك نوع فكر مى‏كنند؟البته نه،بى‏نهايت اختلاف است،برخى از مردم ارزش اين موضوع را به حد صفر رسانده‏اند،پس اين موضوع در انديشه و تفكرات آنان هيچ نقش مؤثرى ندارد،و بعضى بى‏نهايت ارزش قائلند و با نفى اين ارزش براى حيات و زندگى ارزش قائل نيستند.

اسلام كه طرز تفكرها را عوض كرد به اين معنى است كه ارزشها را بالا و پايين آورد،ارزشهايى كه در حد صفر بود(مانند تقوا)در درجه اعلى قرار داد و بهاى فوق العاده سنگين براى آنها تعيين كرد،و ارزشهاى خيلى بالا از قبيل خون و نژاد و غير آن را پايين آورده تا سر حد صفر رساند.

عدالت‏يكى از مسائلى است كه به وسيله اسلام حيات و زندگى را از سر گرفت و ارزش فوق العاده يافت. اسلام به عدالت،تنها توصيه نكرد و يا تنها به اجراى آن قناعت نكرد بلكه عمده اين است كه ارزش آن را بالا برد.بهتر است اين مطلب را از زبان على عليه السلام در نهج البلاغه بشنويم.

فرد باهوش و نكته سنجى از امير المؤمنين على عليه السلام سؤال مى‏كند:

العدل افضل ام الجود؟

آيا عدالت‏شريفتر و بالاتر است‏يا بخشندگى؟

مورد سؤال دو خصيصه انسانى است.بشر همواره از ستم گريزان بوده است و همواره احسان و نيكى ديگرى را كه بدون چشمداشت پاداش انجام مى‏داده،مورد تحسين و ستايش قرار داده است. پاسخ پرسش بالا خيلى آسان به نظر مى‏رسد:جود و بخشندگى از عدالت‏بالاتر است،زيرا عدالت رعايت‏حقوق ديگران و تجاوز نكردن به حدود و حقوق آنهاست،اما جود اين است كه آدمى با دست‏خود حقوق مسلم خود را نثار غير مى‏كند.آن كه عدالت مى‏كند به حقوق ديگران تجاوز نمى‏كند و يا حافظ حقوق ديگران است از تجاوز و متجاوزان،و اما آن كه جود مى‏كند فداكارى مى‏نمايد و حق مسلم خود را به ديگرى تفويض مى‏كند،پس جود بالاتر است.

واقعا هم اگر تنها با معيارهاى اخلاقى و فردى بسنجيم،مطلب از اين قرار است،يعنى جود بيش از عدالت معرف و نشانه كمال نفس ورقاء روح انسان است،اما...

ولى على عليه السلام بر عكس نظر بالا جواب مى‏دهد.على عليه السلام به دو دليل مى‏گويد عدل از جود بالاتر است،يكى اينكه:

العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها من جهتها.

عدل جريانها را در مجراى طبيعى خود قرار مى‏دهد،اما جود جريانها را از مجراى طبيعى خود خارج مى‏سازد.

زيرا مفهوم عدالت اين است كه استحقاقهاى طبيعى و واقعى در نظر گرفته شود و به هر كس مطابق آنچه به حسب كار و استعداد لياقت دارد داده شود،اجتماع حكم ماشينى را پيدا مى‏كند كه هر جزء آن در جاى خودش قرار گرفته است.و اما جود درست است كه از نظر شخص جود كننده-كه ما يملك مشروع خويش را به ديگرى مى‏بخشد-فوق العاده با ارزش است،اما بايد توجه داشت كه يك جريان غير طبيعى است،مانند بدنى است كه عضوى از آن بدن بيمار است و ساير اعضا موقتا براى اينكه آن عضو را نجات دهند فعاليت‏خويش را متوجه اصلاح وضع او مى‏كنند.از نظر اجتماعى،چه بهتر كه اجتماع چنين اعضاى بيمارى را نداشته باشد تا توجه اعضاى اجتماع به جاى اينكه به طرف اصلاح و كمك به يك عضو خاص معطوف شود،به سوى تكامل عمومى اجتماع معطوف گردد.

ديگر اينكه: العدل سائس عام و الجود عارض خاص.

عدالت قانونى است عام،و مدير و مدبرى است كلى و شامل كه همه اجتماع را در بر مى‏گيرد،و بزرگراهى است كه همه بايد از آن بروند.اما جود و بخشش يك حالت استثنائى و غير كلى است كه نمى‏شود رويش حساب كرد.

اساسا جود اگر جنبه قانونى و عمومى پيدا كند و كليت‏يابد،ديگر جود نيست.على عليه السلام آنگاه نتيجه گرفت:

فالعدل اشرفهما و افضلهما  .

پس از ميان عدالت وجود،آن كه اشرف و افضل است عدالت است.

اين گونه تفكر درباره انسان و مسائل انسانى،نوعى خاص از انديشه است‏بر اساس ارزيابى خاصى.ريشه اين ارزيابى اهميت و اصالت اجتماع است.ريشه اين ارزيابى اين است كه اصول و مبادى اجتماعى بر اصول و مبادى اخلاقى تقدم دارد،آن يكى اصل است و اين يكى فرع،آن يكى تنه است و اين يكى شاخه، آن يكى ركن است و اين يكى زينت و زيور.

از نظر على عليه السلام آن اصلى كه مى‏تواند تعادل اجتماع را حفظ كند و همه را راضى نگه دارد،به پيكر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است.ظلم و جور و تبعيض قادر نيست‏حتى روح خود ستمگر و روح آن كسى كه به نفع او ستمگرى مى‏شود،راضى و آرام نگه دارد تا چه رسد به ستمديدگان و پايمال شدگان.عدالت‏بزرگراهى است عمومى كه همه را مى‏تواند در خود بگنجاند و بدون مشكلى عبور دهد،اما ظلم و جور كوره راهى است كه حتى فرد ستمگر را به مقصد نمى‏رساند.

مى‏دانيم كه عثمان بن عفان قسمتى از اموال عمومى مسلمين را در دوره خلافتش تيول خويشاوندان و نزديكانش قرار داد.بعد از عثمان،على عليه السلام زمام امور را به دست گرفت.از آن حضرت خواستند كه عطف به ما سبق نكند و كارى به گذشته نداشته باشد،كوشش خود را محدود كند به حوادثى كه از اين به بعد در زمان خلافت‏خودش پيش مى‏آيد،اما او جواب مى‏داد كه:

الحق القديم لا يبطله شى‏ء.

حق كهن به هيچ وجه باطل نمى‏شود.

فرمود به خدا قسم اگر با آن اموال براى خود زن گرفته باشند و يا كنيزكان خريده باشند،باز هم آن را به بيت المال بر مى‏گردانم.

فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق.

همانا در عدالت گنجايش خاصى است،عدالت مى‏تواند همه را در بر گيرد و در خود جاى دهد،و آن كس كه بيمار است اندامش آماس كرده در عدالت نمى‏گنجد،بايد بداند كه جايگاه ظلم و جور تنگتر است.

يعنى عدالت چيزى است كه مى‏توان به آن به عنوان يك مرز ايمان داشت و به حدود آن راضى و قانع بود،اما اگر اين مرز شكسته و اين ايمان گرفته شود و پاى بشر به آن طرف مرز برسد ديگر حدى براى خود نمى‏شناسد،به هر حدى كه برسد به مقتضاى طبيعت و شهوت سيرى ناپذير خود تشنه حد ديگر مى‏گردد و بيشتر احساس نارضايى مى‏نمايد.

نتوان تماشاچى صحنه‏هاى بى‏عدالتى بود

على عليه السلام عدالت را يك تكليف و وظيفه الهى،بلكه يك ناموس الهى مى‏داند،هرگز روا نمى‏شمارد كه يك مسلمان آگاه به تعليمات اسلامى تماشاچى صحنه‏هاى تبعيض و بى‏عدالتى باشد.

در خطبه‏«شقشقيه‏»پس از آن كه ماجراهاى غم انگيز سياسى گذشته را شرح مى‏دهد،بدانجا مى‏رسد كه مردم پس از قتل عثمان به سوى او هجوم آوردند و با اصرار و ابرام از او مى‏خواستند كه زمامدارى مسلمين را بپذيرد و او پس از آن ماجراهاى دردناك گذشته و با خرابى اوضاع حاضر ديگر مايل نبود اين مسؤوليت‏سنگين را بپذيرد،اما به حكم اينكه اگر نمى‏پذيرفت‏حقيقت لوث شده بود و گفته مى‏شد على از اول علاقه‏اى به اين كار نداشت و براى اين مسائل اهميتى قائل نيست،و به حكم اينكه اسلام اجازه نمى‏دهد كه آنجا كه اجتماع به دو طبقه ستمگر و ستمكش،يكى پرخور ناراحت از پرخورى و ديگرى گرسنه ناراحت از گرسنگى،تقسيم مى‏شود دست روى دست‏بگذارد و تماشاچى صحنه باشد، اين وظيفه سنگين را بر عهده گرفت:

لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيت‏حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها .

اگر آن اجتماع عظيم نبود و اگر تمام شدن حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پيمان خدا از دانشمندان نبود كه در مقابل پر خورى ستمگر و گرسنگى ستمكش ساكت ننشينند و دست روى دست نگذارند،همانا افسار خلافت را روى شانه‏اش مى‏انداختم و مانند روز اول كنار مى‏نشستم.

عدالت نبايد فداى مصلحت‏بشود

تبعيض و رفيق بازى و باندسازى و دهانها را با لقمه‏هاى بزرگ بستن و دوختن،همواره ابزار لازم سياست قلمداد شده است.اكنون مردى زمامدار و كشتى سياست را ناخدا شده است كه دشمن اين ابزار است،هدف و ايده‏اش مبارزه با اين نوع سياست‏بازى است.طبعا از همان روز اول،ارباب توقع يعنى همان رجال سياست رنجش پيدا مى‏كنند،رنجش منجر به خرابكارى مى‏شود و درد سرهايى فراهم مى‏آورد.دوستان خير انديش به حضور على عليه السلام آمدند و با نهايت‏خلوص و خيرخواهى تقاضا كردند كه به خاطر مصلحت مهمتر،انعطافى در سياست‏خود پديد آورد،پيشنهاد كردند كه خودت را از درد سر اين هوچيها راحت كن،«دهن سگ به لقمه دوخته به‏»:اينها افراد متنفذى هستند،بعضى از اينها از شخصيتهاى صدر اول‏اند،تو فعلا در مقابل دشمنى مانند معاويه قرار دارى كه ايالتى زرخيز مانند شام را در اختيار دارد،چه مانعى دارد كه به خاطر«مصلحت‏»!فعلا موضوع مساوات و برابرى را مسكوت عنه بگذارى؟

على عليه السلام جواب داد:

اتامرونى ان اطلب النصر بالجور...و الله لا اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم فى السماء نجما،و لو كان المال لى لسويت‏بينهم فكيف و انما المال مال الله .

شما از من مى‏خواهيد كه پيروزى را به قيمت تبعيض و ستمگرى به دست آورم؟از من مى‏خواهيد كه عدالت را به پاى سياست و سيادت قربانى كنم؟خير،سوگند به ذات خدا كه تا دنيا دنياست چنين كارى نخواهم كرد و به گرد چنين كارى نخواهم گشت.من و تبعيض؟!من و پايمال كردن عدالت؟!اگر همه اين اموال عمومى كه در اختيار من است مال شخص خودم و محصول دسترنج‏خودم بود و مى‏خواستم ميان مردم تقسيم كنم،هرگز تبعيض روا نمى‏داشتم تا چه رسد كه مال مال خداست و من امانتدار خدايم.

اين بود نمونه‏اى از ارزيابى على عليه السلام درباره عدالت،و اين است ارزش عدالت در نظر على عليه السلام.

اعتراف به حقوق مردم

احتياجات بشر در آب و نان و جامه و خانه خلاصه نمى‏شود.يك اسب و يا يك كبوتر را مى‏توان با سير نگه داشتن و فراهم كردن وسيله آسايش تن راضى نگه داشت،ولى براى جلب رضايت انسان،عوامل روانى به همان اندازه مى‏تواند مؤثر باشد كه عوامل جسمانى.

حكومتها ممكن است از نظر تامين حوائج مادى مردم يكسان عمل كنند،در عين حال از نظر جلب و تحصيل رضايت عمومى يكسان نتيجه نگيرند،بدان جهت كه يكى حوائج روانى اجتماع را بر مى‏آورد و ديگرى بر نمى‏آورد.

يكى از چيزهايى كه رضايت عموم بدان بستگى دارد اين است كه حكومت‏با چه ديده‏اى به توده مردم و به خودش نگاه مى‏كند،با اين چشم كه آنها برده و مملوك و خود مالك و صاحب اختيار است؟و يا با اين چشم كه آنها صاحب حق‏اند و او خود تنها وكيل و امين و نماينده است؟در صورت اول هر خدمتى انجام دهد از نوع تيمارى است كه مالك يك حيوان براى حيوان خويش انجام مى‏دهد،و در صورت دوم از نوع خدمتى است كه يك امين صالح انجام مى‏دهد.اعتراف حكومت‏به حقوق واقعى مردم و احتراز از هر نوع عملى كه مشعر بر نفى حق حاكميت آنها باشد،از شرايط اوليه جلب رضا و اطمينان آنان است. كليسا و مساله حق حاكميت در قرون جديد-چنانكه مى‏دانيم-نهضتى بر ضد مذهب در اروپا بر پا شد و كم و بيش دامنه‏اش به بيرون دنياى مسيحيت كشيده شد.گرايش اين نهضت‏به طرف ماديگرى بود.وقتى كه علل و ريشه‏هاى اين امر را جستجو مى‏كنيم مى‏بينيم يكى از آنها نارسايى مفاهيم كليسايى از نظر حقوق سياسى است.ارباب كليسا و همچنين برخى فيلسوفان اروپايى،نوعى پيوند تصنعى ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و سلب حقوق سياسى و تثبيت‏حكومتهاى استبدادى از طرف ديگر برقرار كردند،طبعا نوعى ارتباط مثبت ميان دموكراسى و حكومت مردم بر مردم و بى‏خدايى فرض شد.

چنين فرض شد كه يا بايد خدا را بپذيريم و حق حكومت را از طرف او تفويض شده به افراد معينى كه هيچ نوع امتياز روشنى ندارند تلقى كنيم،و يا خدا را نفى كنيم تا بتوانيم خود را ذى حق بدانيم.

از نظر روانشناسى مذهبى،يكى از موجبات عقبگرد مذهبى اين است كه اولياء مذهب ميان مذهب و يك نياز طبيعى تضاد برقرار كنند،مخصوصا هنگامى كه آن نياز در سطح افكار عمومى ظاهر شود. درست در مرحله‏اى كه استبدادها و اختناقها در اروپا به اوج خود رسيده بود و مردم تشنه اين انديشه بودند كه حق حاكميت از آن مردم است،[از طرف]كليسا يا طرفداران كليسا و يا با اتكا به افكار كليسا اين فكر عرضه شد كه مردم در زمينه حكومت فقط تكليف و وظيفه دارند نه حق.همين كافى بود كه تشنگان آزادى و دموكراسى و حكومت را بر ضد كليسا،بلكه بر ضد دين و خدا به طور كلى بر انگيزد.

اين طرز تفكر،هم در غرب و هم در شرق ريشه‏اى بسيار قديمى دارد.

ژان ژاك روسو در قرار داد اجتماعى مى‏نويسد:

«فيلون(حكيم يونانى اسكندرانى در قرن اول ميلادى)نقل مى‏كند كه كاليگولا(امپراتور خونخوار رم) مى‏گفته است همان قسمتى كه چوپان طبيعتا بر گله‏هاى خود برترى دارد،قائدين قوم جنسا بر مرئوسين خويش تفوق دارند.و از استدلال خود نتيجه مى‏گرفته است كه آنها نظير خدايان،و رعايا نظير چهارپايان مى‏باشند.» در قرون جديد اين فكر قديمى تجديد شد و چون رنگ مذهب و خدا به خود گرفت،احساسات را بر ضد مذهب بر انگيخت.در همان كتاب مى‏نويسد:

«گرسيوس(رجل سياسى و تاريخ نويس هلندى كه در زمان لوئى سيزدهم در پاريس به سر مى‏برد و در سال 1625 م كتابى به اسم‏«حق جنگ و صلح‏»نوشته است)قبول ندارد كه قدرت رؤسا فقط براى آسايش مرئوسين ايجاد شده است،براى اثبات نظريه خود وضعيت غلامان را شاهد مى‏آورد و نشان مى‏دهد كه بندگان براى راحتى اربابان هستند نه اربابان براى راحتى بندگان...

هابز نيز همين نظر را دارد.به گفته اين دو دانشمند،نوع بشر از گله‏هايى چند تشكيل شده كه هر يك براى خود رئيسى دارند كه آنها را براى خورده شدن پرورش مى‏دهند.» 

روسو كه چنين حقى را«حق زور»(حق قوه)مى‏خواند،به اين استدلال چنين پاسخ مى‏دهد:

«مى‏گويند تمام قدرتها از طرف خداوند است و تمام زورمندان را او فرستاده است.ولى اين دليل نمى‏شود كه براى رفع زورمندان اقدام نكنيم.تمام بيماريها از طرف خداست،ولى اين مانع نمى‏شود كه از آوردن طبيب خوددارى نماييم.دزدى در گوشه جنگل به من حمله مى‏كند،آيا كافى است فقط در مقابل زور تسليم شده،كيسه‏ام را بدهم يا بايد از اين حد تجاوز نمايم و با وجود اينكه مى‏توانم پول خود را پنهان كنم،آن را به رغبت تقديم دزد نمايم؟تكليف من در مقابل قدرت دزد يعنى تفنگ چيست؟» 

هابز-كه در بالا به نظريه او اشاره شده-هر چند در منطق استبدادى خويشتن،خداوند را نقطه اتكا قرار نمى‏دهد و اساس نظريه فلسفى وى در حقوق سياسى اين است كه حكمران تجسم دهنده شخص مردم است و هر كارى كه بكند مثل اين است كه خود مردم كرده‏اند،ولى دقت در نظريه او نشان مى‏دهد كه از انديشه‏هاى كليسا متاثر است.هوبز مدعى است كه آزادى فرد با قدرت نامحدود حكمران منافات ندارد.مى‏گويد:

«نبايد پنداشت كه وجود اين آزادى(آزادى فرد در دفاع از خود)قدرت حكمران را بر جان و مال كسان از ميان مى‏برد يا از آن مى‏كاهد،چون هيچ كار حكمران با مردم نمى‏تواند ستمگرى خوانده شود ، زيرا تجسم دهنده شخص مردم است.كارى كه او بكند مثل آن است كه خود مردم كرده‏اند.حقى نيست كه او نداشته باشد و حدى كه بر قدرت او هست از آن لحاظ است كه بنده خداوند است و بايد قوانين طبيعت را محترم شمارد.ممكن است و اغلب پيش مى‏آيد كه حكمران فردى را تباه كند،اما نمى‏توان گفت‏بدو ستم كرده است،مثل وقتى كه يفتاح  موجب شد كه دخترش قربانى شود.در اين موارد كسى كه چنين دچار مرگ مى‏شود،آزادى دارد كارى كه براى آن كار محكوم به مرگ خواهد شد بكند يا نكند.در مورد حكمرانى كه مردم را بيگناه به هلاكت مى‏رساند نيز حكم همان است،زيرا هر چند عمل او خلاف قانون طبيعت و خلاف انصاف است،چنانكه كشتن‏«اوريا»توسط‏«داود»چنين بود اما به اوريا ستم نشد،بلكه ستم به خداوند شد...» 

چنانكه ملاحظه مى‏كنيد،در اين فلسفه‏ها مسؤوليت در مقابل خداوند موجب سلب مسؤوليت در مقابل مردم فرض شده است،مكلف و موظف بودن در برابر خداوند كافى دانسته شده است‏براى اينكه مردم هيچ حقى نداشته باشند،عدالت همان باشد كه حكمران انجام مى‏دهد و ظلم براى او مفهوم و معنى نداشته باشد...به عبارت ديگر،حق الله موجب سقوط حق الناس فرض شده است.مسلما آقاى هابز در عين اينكه بر حسب ظاهر يك فيلسوف آزاد فكر است و متكى به انديشه‏هاى كليسايى نيست، اگر نوع انديشه‏هاى كليسايى در مغزش رسوخ نمى‏داشت چنين نظريه‏اى نمى‏داد.

آنچه در اين فلسفه‏ها ديده نمى‏شود اين است كه اعتقاد و ايمان به خداوند پشتوانه عدالت و حقوق مردم تلقى شود.

حقيقت اين است كه ايمان به خداوند از طرفى زير بناى انديشه عدالت و حقوق ذاتى مردم است و تنها با اصل قبول وجود خداوند است كه مى‏توان وجود حقوق ذاتى و عدالت واقعى را به عنوان دو حقيقت مستقل از فريضه‏ها و قراردادها پذيرفت،و از طرف ديگر بهترين ضامن اجراى آنهاست.

منطق نهج البلاغه

منطق نهج البلاغه در باب حق و عدالت‏بر اين اساس است.اينك نمونه‏هايى در همين زمينه:

در خطبه‏207 كه قبلا قسمتى از آن را نقل كرديم چنين مى‏فرمايد:

اما بعد فقد جعل الله لى عليكم حقا بولاية امركم و لكم على من الحق مثل الذى لى عليكم،و الحق اوسع الاشياء فى التواصف و اضيقها فى التناصف،لا يجرى لاحد الا جرى عليه و لا يجرى عليه الا جرى له.

خداوند براى من به موجب اينكه ولى امر و حكمران شما هستم حقى بر شما قرار داده است و براى شما نيز بر من همان اندازه حق است كه از من بر شما.همانا حق براى گفتن،وسيعترين ميدانها و براى عمل كردن و انصاف دادن،تنگترين ميدانهاست.حق به سود كسى جريان نمى‏يابد مگر آنكه به زيان او نيز جارى مى‏گردد و حقى از ديگران بر عهده‏اش ثابت مى‏شود،و بر زيان كسى جارى نمى‏شود و كسى را متعهد نمى‏كند مگر اينكه به سود او نيز جارى مى‏گردد و ديگران را درباره او متعهد مى‏كند.

چنانكه ملاحظه مى‏فرماييد،در اين بيان همه سخن از خداست و حق و عدالت و تكليف و وظيفه،اما نه به اين شكل كه خداوند به بعضى از افراد مردم فقط حق اعطاء فرموده است و آنها را تنها در برابر خود مسؤول قرار داده است و برخى ديگر را از حقوق محروم كرده،آنان را در مقابل خودش و صاحبان حقوق،بى‏حد و نهايت مسؤول قرار داده است و در نتيجه عدالت و ظلم ميان حاكم و محكوم مفهوم ندارد.

و هم در آن خطبه مى‏فرمايد:

و ليس امرؤ و ان عظمت فى الحق منزلته و تقدمت فى الدين فضيلته بفوق ان يعان على ما حمله الله من حقه،و لا امرؤ و ان صغرته النفوس و اقتحمته العيون بدون ان يعين على ذلك او يعان عليه.

هيچ كس(هر چند مقام و منزلتى بزرگ و سابقه‏اى درخشان در راه حق و خدمت‏به دين داشته باشد) در مقامى بالاتر از همكارى و كمك به او در اداى وظايفش نمى‏باشد،و هيچ كس هم(هر اندازه مردم او را كوچك بشمارند و چشمها او را خرد ببينند)در مقامى پايين‏تر از همكارى و كمك رساندن و كمك گرفتن نيست.

و نيز در همان خطبه مى‏فرمايد:

فلا تكلمونى بما تكلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منى بما يتحفظ به عند اهل البادرة،و لا تخالطونى بالمصانعة و لا تظنوا بى استثقالا فى حق قيل لى و لا التماس اعظام لنفسى،فانه من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه كان العمل بهما اثقل عليه،فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل.

با من آن سان كه با جباران و ستمگران سخن مى‏گويند سخن نگوييد،القاب پر طنطنه برايم به كار نبريد،آن ملاحظه كارى‏ها و موافقتهاى مصلحتى كه در برابر مستبدان اظهار مى‏دارند،در برابر من اظهار مداريد،با من به سبك سازشكارى معاشرت نكنيد،گمان مبريد كه اگر به حق سخنى به من گفته شود بر من سنگين آيد و يا از كسى بخواهم مرا تجليل و تعظيم كند،كه هر كس شنيدن حق يا عرضه شدن عدالت‏بر او ناخوش و سنگين آيد،عمل به حق و عدالت‏بر او سنگين‏تر است،پس،از سخن حق يا نظر عادلانه خوددارى نكنيد.

حكمران امانتدار است نه مالك

در فصل پيش گفتيم كه انديشه‏اى خطرناك و گمراه كننده در قرون جديد ميان بعضى از دانشمندان اروپايى پديد آمد كه در گرايش گروهى به ماترياليسم سهم بسزايى دارد،و آن اينكه نوعى ارتباط تصنعى ميان ايمان و اعتقاد به خدا از يك طرف و سلب حق حاكميت توده مردم از طرف ديگر بر قرار شد.مسؤوليت در برابر خدا مستلزم عدم مسؤوليت در برابر خلق خدا فرض شد و حق الله جانشين حق الناس گشت.ايمان و اعتقاد به ذات احديت-كه جهان را به‏«حق‏»و به‏«عدل‏»بر پا ساخته است-به جاى اينكه زير بنا و پشتوانه انديشه حقوق ذاتى و فطرى تلقى شود،ضد و مناقض آن شناخته شد و بالطبع حق حاكميت ملى مساوى شد با بى خدايى.

از نظر اسلام،درست امر بر عكس آن انديشه است.در نهج البلاغه كه اكنون موضوع بحث ماست-با آنكه اين كتاب مقدس قبل از هر چيزى كتاب توحيد و عرفان است و در سراسر آن سخن از خداست و همه جا نام خدا به چشم مى‏خورد-از حقوق واقعى توده مردم و موقع شايسته و ممتاز آنها در برابر حكمران و اينكه مقام واقعى حكمران امانتدارى و نگهبانى حقوق مردم است غفلت نشده،بلكه خت‏بدان توجه شده است. در منطق اين كتاب شريف،امام و حكمران،امين و پاسبان حقوق مردم و مسؤول در برابر آنهاست،از ايندو(حكمران و مردم)اگر بناست‏يكى براى ديگرى باشد،اين حكمران است كه براى توده محكوم است نه توده محكوم براى حكمران.سعدى همين معنى را بيان كرده آنجا كه گفته است:

گوسفند از براى چوپان نيست بلكه چوپان براى خدمت اوست

واژه‏«رعيت‏»عليرغم مفهوم منفورى كه تدريجا در زبان فارسى به خود گرفته است،مفهومى زيبا و انسانى داشته است.استعمال كلمه‏«راعى‏»را در مورد«حكمران‏»و كلمه‏«رعيت‏»را در مورد«توده محكوم‏»اولين مرتبه در كلمات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سپس به وفور در كلمات على عليه السلام مى‏بينيم.

اين لغت از ماده‏«رعى‏»است كه به معنى حفظ و نگهبانى است.به مردم از آن جهت كلمه‏«رعيت‏»اطلاق شده است كه حكمران عهده‏دار حفظ و نگهبانى جان و مال و حقوق و آزاديهاى آنهاست.

حديث جامعى از نظر مفهوم اين كلمه وارد شده است،رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:

كلكم راع و كلكم مسؤول،فالامام راع و هو مسؤول و المراة راعية على بيت زوجها و هى مسؤولة و العبد راع على مال سيده و هو مسؤول،الا فكلكم راع و كلكم مسؤول .

همانا هر كدام از شما نگهبان و مسؤوليد،امام و پيشوا نگهبان و مسؤول مردم است،زن نگهبان و مسؤول خانه شوهر خويش است،غلام نگهبان و مسؤول مال آقاى خويش است.همان،پس همه نگهبان و همه مسؤوليد.

در فصل پيش چند نمونه از نهج البلاغه كه نمايشگر ديد على در مورد حقوق مردم بود ذكر كردم.در اين فصل نمونه‏هايى ديگر ذكر مى‏كنم.مقدمتا مطلبى از قرآن ياد آورى مى‏شود:

در سوره مباركه النساء،آيه 58 چنين مى‏خوانيم:

ان الله يامركم ان تودوا الامانات الى اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل .

خدا فرمان مى‏دهد كه امانتها را به صاحبانشان برگردانيد و در وقتى كه ميان مردم حكم مى‏كنيد به عدالت‏حكم كنيد.

طبرسى در مجمع البيان ذيل اين آيه مى‏گويد:

«در معنى اين آيه چند قول است،يكى اينكه مقصود مطلق امانتهاست،اعم از الهى و غير الهى،و اعم از مالى و غير مالى،دوم اينكه مخاطب حكمرانان‏اند.خداوند با تعبير لزوم اداى امانت،حكمرانان را فرمان مى‏دهد كه به رعايت مردم قيام كنند.»

سپس مى‏گويد:

«مؤيد اين معنى اين است كه بعد از اين آيه بلا فاصله مى‏فرمايد: يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم .در اين آيه مردم موظف شده‏اند كه امر خدا و رسول و ولاة امر را اطاعت كنند.در آيه پيش،حقوق مردم و در اين آيه متقابلا حقوق ولاة امر ياد آورى شده است.از ائمه عليهم السلام روايت رسيده است كه از اين دو آيه يكى مال ماست(مبين حقوق ما بر شماست)و ديگرى مال شماست(مبين حقوق شما بر ماست)...امام باقر فرمود:اداى نماز و زكات و روزه و حج از جمله امانات است.از جمله امانتها اين است كه به ولاة امر دستور داده شده است كه صدقات و غنائم و غير آنها را از آنچه بستگى دارد به حقوق رعيت تقسيم نمايند...»

در تفسير الميزان نيز در بحث روايى كه در ذيل اين آيه منعقد شده است،از درالمنثور از على عليه السلام چنين روايت مى‏كند:

حق على الامام ان يحكم بما انزل الله و ان يؤدى الامانة،فاذا فعل ذلك فحق على الناس ان يسمعوا الله و ان يطيعوا و ان يجيبوا اذا دعوا.

بر امام لازم است كه آنچنان حكومت كند در ميان مردم كه خداوند دستور آن را فرود آورده است و امانتى كه خداوند به او سپرده است ادا كند.هر گاه چنين كند،بر مردم است كه فرمان او را بشنوند و اطاعتش را بپذيرند و دعوتش را اجابت كنند.

چنانكه ملاحظه مى‏شود،قرآن كريم حاكم و سرپرست اجتماع را به عنوان‏«امين‏»و«نگهبان‏»اجتماع مى‏شناسد،حكومت عادلانه را نوعى امانت كه به او سپرده شده است و بايد ادا نمايد تلقى مى‏كند. برداشت ائمه دين و بالخصوص شخص امير المؤمنين على عليه السلام عينا همان چيزى است كه از قرآن كريم استنباط مى‏شود.

اكنون كه با منطق قرآن در اين زمينه آشنا شديم،به ذكر نمونه‏هاى ديگرى از نهج البلاغه بپردازيم. بيشتر بايد به سراغ نامه‏هاى على عليه السلام به فرماندارانش برويم،مخصوصا آنها كه جنبه بخشنامه دارد.در اين نامه‏هاست كه شان حكمران و وظايف او در برابر مردم و حقوق واقعى آنان منعكس شده است.

در نامه‏اى كه به عامل آذربايجان مى‏نويسد چنين مى‏فرمايد:

و ان عملك ليس لك بطعمة و لكنه فى عنقك امانة و انت مسترعى لمن فوقك.ليس لك ان تفتات فى رعية... 

مبادا بپندارى كه حكومتى كه به تو سپرده شده است‏يك شكار است كه به چنگت افتاده است،خير، امانتى بر گردنت گذاشته شده است و ما فوق تو از تو رعايت و نگهبانى و حفظ حقوق مردم را مى‏خواهد.تو را نرسد كه به استبداد و دلخواه در ميان مردم رفتار كنى.

در بخشنامه‏اى كه براى مامورين جمع آورى ماليات نوشته است،پس از چند جمله موعظه و تذكر مى‏فرمايد:

فانصفوا الناس من انفسكم و اصبروا لحوائجهم،فانكم خزان الرعية و وكلاء الامة و سفراء الائمة .

به عدل و انصاف رفتار كنيد،به مردم درباره خودتان حق بدهيد،پر حوصله باشيد و در برآوردن حاجات مردم تنگ حوصلگى نكنيد كه شما گنجوران و خزانه‏داران رعيت و نمايندگان ملت و سفيران حكومتيد.

در فرمان معروف،خطاب به مالك اشتر مى‏نويسد:

و اشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم، فانهم صنفان:اما اخ لك فى الدين او نظير لك فى الخلق .

در قلب خود استشعار مهربانى،محبت و لطف به مردم را بيدار كن.مبادا مانند يك درنده كه دريدن و خوردن را فرصت مى‏شمارد رفتار كنى كه مردم تو يا مسلمان‏اند و برادر دينى تو و يا غير مسلمان‏اند و انسانى مانند تو.

...و لا تقولن انى مؤمر آمر فاطاع،فان ذلك ادغال فى القلب و منهكة للدين و تقرب من الغير.

مگو من اكنون بر آنان مسلطم،از من فرمان دادن است و از آنها اطاعت كردن،كه اين عين راه يافتن فساد در دل و ضعف در دين و نزديك شدن به سلب نعمت است.

در بخشنامه ديگرى كه به سران سپاه نوشته است چنين مى‏فرمايد:

فان حقا على الوالى ان لا يغيره على رعيته فضل ناله و لا طول خص به و ان يزيده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده و عطفا على اخوانه  .

لازم است والى را كه هر گاه امتيازى كسب مى‏كند و به افتخارى نائل مى‏شود،آن فضيلتها و موهبتها او را عوض نكند،رفتار او را با رعيت تغيير ندهد،بلكه بايد نعمتها و موهبتهاى خدا بر او،او را بيشتر به بندگان خدا نزديك و مهربانتر گرداند.

در بخشنامه‏هاى على عليه السلام حساسيت عجيبى نسبت‏به عدالت و مهربانى به مردم و محترم شمردن شخصيت مردم و حقوق مردم مشاهده مى‏شود كه راستى عجيب و نمونه است.

در نهج البلاغه سفارشنامه‏اى(وصيتى)نقل شده كه عنوان آن‏«لمن يستعمله على الصدقات‏»است،يعنى براى كسانى است كه ماموريت جمع آورى زكات را داشته‏اند.عنوان حكايت مى‏كند كه اختصاصى نيست،صورت عمومى داشته است،خواه به صورت نوشته‏اى بوده است كه در اختيار آنها گذاشته مى‏شده است و خواه سفارش لفظى بوده كه همواره تكرار مى‏شده است.سيد رضى آن را در رديف نامه‏ها آورده است و مى‏گويد ما اين قسمت را در اينجا مى‏آوريم تا دانسته شود على عليه السلام حق و عدالت را چگونه بپا مى‏داشت و چگونه در بزرگ و كوچك كارها آنها را منظور مى‏داشت.دستورها اين است:

«به راه بيفت‏بر اساس تقواى خداى يگانه.مسلمانى را ارعاب نكنى  ،طورى رفتار نكن كه از تو كراهت داشته باشد،بيشتر از حقى كه به مال او تعلق گرفته است از او مگير.وقتى كه بر قبيله‏اى كه بر سر آبى فرود آمده‏اند وارد شدى،تو هم در كنار آن آب فرود آى بدون آنكه به خانه‏هاى مردم داخل شوى.با تمام آرامش و وقار،نه به صورت يك مهاجم،بر آنها وارد شو و سلام كن،درود بفرست‏بر آنها،سپس بگو: بندگان خدا!مرا ولى خدا و خليفه او فرستاده است كه حق خدا را از اموال شما بگيريم،آيا حق الهى در اموال شما هست‏يا نه؟اگر گفتند:نه،بار ديگر مراجعه نكن،سخنشان را بپذير و قول آنها را محترم بشمار.اگر فردى جواب مثبت داد او را همراهى كن بدون آنكه او را بترسانى و يا تهديد كنى،هر چه زر و سيم داد بگير.اگر گوسفند يا شتر دارد كه بايد زكات آنها را بدهد،بدون اجازه صاحبش داخل شتران يا گوسفندان مشو كه بيشتر آنها از اوست.وقتى كه داخل گله شتر يا رمه گوسفندى شدى،به عنف و شدت و متجبرانه داخل مشو.»

التماس دعا

هفته وحدت مبارک باد

فريضه وحدت در قرآن  كريم


اساس مذهب تشيع بر حديث شريف ثقلين بنا شده است كه "پيروي از قرآن و اهل بيت(ع)" را يگانه راه هدايت معرفي فرموده است. از اين رو شيعيان در پيروي از اين دو منبع از ساير مذاهب اسلامي پيشروتر و سزاوارترند. تأكيد علماي عاليقدر شيعه درباره "وحدت بين مسلمانان" نيز دقيقاً به همين دو منبع گرانبها مستند مي باشد. در اين مقال تنها با استناد آيات شريفه قرآن كريم نشان مي دهيم كه "وحدت و برادري ميان مسلمانان" از فرايض اجتماعي اسلام به شمار مي رود و هرچه به آن خدشه وارد كند تحت هر عنوان كه باشد با قرآن كريم در تعارض آشكار است.

خداوند متعال در قرآن مسلمانان را به وحدت فراخوانده و از تفرقه نهي كرده است آنجا كه مي فرمايد:« و همگى به ريسمان خدا(قرآن و اسلام] چنگ زنيد، و پراكنده نشويد و نعمتى را كه خدا بر شما ارزانى داشته ياد كنيد كه دشمن [يكديگر] بوديد، پس او ميان دلهاى شما، الفت ايجاد كرد، و به بركتِ نعمتِ او، برادر يكديگر شديد»[سوره آل عمران /103]
در اين آيه الفت و برادري بين مسلمانان امري مطلوب و از الطاف الهي دانسته شده اما تفرقه و دشمني گناهي است كه مسلمانان نبايد مرتكب آن شوند ( ولا تفرقوا )
خداوند در آيه اي ديگر تفرقه و پراكندگي را شديداً نكوهش كرده است؛ آنجا كه به پيامبر خود مي فرمايد:« تو را با آنها كه دين خويش فرقه‏فرقه كردند و دسته‏دسته شدند، كارى نيست. كار آنها با خداست. و خدا آنان را به كارهايشان آگاه خواهد كرد»[سوره أنعام/159]
طبق اين آيه مباركه تفرقه و اختلاف آنچنان زشت و نارواست كه كسانى كه دين خود را فرقه فرقه مي كنند، پيامبر(ص) هيچ گونه پيوندي با آنان ندارد و در پيشگاه خداوند مجازات خواهند شد.
در آيه ديگر درباره اين افراد صريحاً وعده عذاب مي دهد و مي فرمايد :« و مانند كسانى نباشيد با آنكه نشانه‏هاى روشن (پروردگار) به آنان رسيد پراكنده شدند و اختلاف ورزيدند و و براى آنان عذابى سهمگين خواهد بود»[آل عمران /105]
مسأله وحدت در ميان امت توحيد از آنچنان اهميت فوق العاده اي برخوردار است كه انبياي الهي گاهي براي حفظ وحدت بر خطاهاي بزرگ برخي از منحرفان صبر مي كردند تنها براي اينكه اختلاف پيش نيايد چنانكه هنگامي كه موسي(ع) از وعده گاه الهي بازگشت و با گوساله پرستي بني اسرائيل مواجه شد و به هارون(ع) كه جانشين ايشان بود در اين باره اعتراض كرد ، هارون در پاسخ گفت : «ترسيدم [اگر با آنها برخورد شديد كنم] بگويى ميان بنى اسرائيل تفرقه انداخته ، سفارش تو را به كار نبسته ام‏»[سوره طه/94]
طبق اين آيه موسي(ع) قبلا هارون(ع) را به حفظ وحدت در ميان خداپرستان توصيه كرده بود و اين سفارش چنان بود كه هارون(ع) بخاطر آن حتي با گوساله پرستان نيز وارد كارزار نشد و به نهي از منكر زباني اكتفا كرد.
خداوند در قرآن اختلاف و فرقه گرايي را از ويژگيهاي مشركان شمرده و تأكيد كرده كه مسلمانان نبايد چنين ويژگي داشته باشند :«و از مشركان نباشيد كه دين خود را پراكنده ساختند و به دسته‏ها و گروه‏ها تقسيم شدند! و (عجب اينكه) هر گروهى به آنچه نزد آنهاست (دلبسته و) دلخوشند!!»[سوره روم بخشي از آيه 30 و 31]
"اتحاد بر محور دين" از توصيه هاي خداوند به انبياي الهي بوده است چنانكه فرمود: « آيينى را براى شما مقرر كرد كه به نوح توصيه كرده بود و آنچه را بر تو وحى كرديم و به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرديم اين بود كه: دين را برپا داريد و در آن فرقه فرقه نشويد»[سوره شوري/13]
از اين آيه مباركه حتي مي توان لزوم تلاش براي تقريب بين اديان توحيدي را نيز استنتاج كرد تا چه رسد تقريب بين مذاهب اسلامي.
از آنچه گذشت به روشني مي توان فهميد كه بي ترديد وحدت از نظر قرآن ذاتاً مطلوب است و موضوعيت ويژه دارد و تفرقه ذاتا نامطلوب است و عذاب سهمگين الهي را به دنبال خواهد داشت.

راهكار قرآني براي حل نزاع هاي بين گروههاي مسلمان :
طبعاً در هر جامعه بشري ممكن است بر سر مسايل كوچك و بزرگ اختلافات ي پيش آيد كه طبيعت اجتماعات بشري است. جامعه اسلامي نيز از اين اصل مستثنا نيست و ممكن است اختلافات قومي و قبيله اي يا مذهبي ميان آنان روي دهد. در چنين مواردي قرآن كريم به عموم مسلمانان دستور داده كه براي صلح و آشتي بپاخيزند و البته از ديدگاه قرآن هرگونه صلحي بايد بر پايه عدالت باشد :« و هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد و هر گاه بازگشت (و زمينه صلح فراهم شد)، در ميان آن دو به عدالت صلح برقرار سازيد و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مى‏دارد»[سوره حجرات/9]
بنابراين عموم مسلمانان وظيفه دارند براي ريشه كن كردن نزاعهاي ميان گروههاي مسلمان تلاش كنند. خداوند در بيان علت و فلسفه اين دستور الهي مي فرمايد: «مؤمنان برادر يكديگرند پس ميان برادران خود صلح و آشتى دهيد و تقواى الهى پيشه كنيد، باشد كه مشمول رحمت او شويد»[سوره حجرات/10]
نكته جالب اينست كه خداوند دو گروه از مسلمانان كه ممكن است يكي مقصر و ديگري بيگناه باشد هر دو را برادر ديگري به شمار مي آورد. پيام اين آيه به ما اينست كه به صرف وجود اختلافات بين مسلمانان نبايد احساس بيگانگي در آنان به وجود آيد و همه بايد بدانند اختلافات هرچند عميق باشد باز هم همه بر محور توحيد برادر يكديگرند. نكته ديگر اينست كه در اينجا خداوند هر دو گروه را "مؤمن" مي نامد(و إن طائفتان من المؤمنين اقتتلوا) و اين درسي است براي پيروان مذاهب اسلامي كه نبايد به بهانه اختلافات كوچك يا بزرگ يكديگر را "كافر" و "مشرك" قلمداد كنند زيرا اگر هر يك ديگري را كافر بنامند ديگر فرصتي براي آشتي باقي نمي ماند. بنابراين در شرايط اختلاف و نزاع بين فرقه هاي اسلامي نبايد از ادبيات تند و تكفيري استفاده كرد و در چنين مواردي همه بايد تقوا پيشه كنند و از نسبتهاي ناروا يا ناسزا  يا هر آنچه كه به اختلاف دامن مي زند پرهيز كنند :«و تقواى الهى پيشه كنيد، باشد كه مشمول رحمت او شويد»[سوره حجرات /10]
در حاليكه قرآن كريم حتي از دشنام دادن به بتهاي مشركان نيز نهي كرده است چگونه كساني به خود اجازه مي دهند ادبيات ناسزاگويي و تكفير را در درون جامعه اسلامي ترويج كنند؟!
آنچه از مجموع اين آيات شريفه بدست مي آيد اينست كه يكايك مسلمانان موظفند از هر رفتار يا گفتاري كه كدورت بين پيروان مذاهب اسلامي را بيشتر مي كند پرهيز كنند و براي برقراري الفت بين قلبها بكوشند و هركس سخني بگويد كه كدورتها را بيفزايد در واقع بر خلاف يك اصل قطعي قرآني قدم برداشته و پيوند خود را با پيامبر اعظم(ص) بريده و كيفري سخت در انتظارش خواهد بود.

محکومیت حرمت شکنان

 

                                      بنام خدا

                            "انالله و انا الیه راجعون"

 

چه کسانی مسئول این حرمت شکنی و توهین به ارزشها و مقدسات دینی مردمند؟

 

با مروری کوتاه بر اتفاقات و جریانات بعد از انتخابات، دست بسیاری از افراد و جریانات را، در رساندن جامعه به وضعیتی که در روز عاشورای حسینی امسال در تهران، شاهدش بودیم، برای اهل بصیرت رو نمائی می کند.

 

متأسفانه بعد از انتخابات قانونی ریاست جمهوری شاهد یکسری رفتارها و موضع گیری های غلط و ناصواب از سوی برخی کاندیداها، مسئولین و رهبران جریانات سیاسی، روشنفکران و اصحاب قلم، فعالان سیاسی مستقل و وابسته و حامیان تند و افراطی ایشان بودیم.

 

رفتارهائی که به عیان مخالفت صریح با قوانین و چارچوب های اخلاقی و دینی بود، رفتارهائی که روح وحدت و امنیت داخلی را به مخاطره می انداخت، رفتارهائی که جز به آشوب کشیدن کشور و صدمه زدن به آرامش روحی، روانی، جانی و اقتصادی مردم نتیجه ای در بر نداشت، رفتارهائی که جز کف و سوت، شادی و طمع، فتنه و خدعه، برای دشمنان قسم خورده و دمیدن روح و انگیزه تازه در کالبد نومیدشان، برای کشور ثمری نداشت.

 

رفتارهائی که با کمی هوشیاری و بصیرت می شد ردپای استکبار جهانی و شیاطین شرق و غرب را در آن بوضوح دید، رفتارهائی که از قانون شکنی علنی آغاز، با توهین و حمله آشکار به آرمان ها، ارزشها و مقدسات انقلاب و اسلام نظیر روزه خوری علنی روز قدس، نفی حق فلسطین، نفی مبارزه با اسرائیل غاصب، توهین به ولایت فقیه، ارکان قانونی نظام، خون شهدا و بنیانگذار انقلاب، "امام خمینی" ادامه یافت و در نهایت در یک اقدام عجیب و باورنکردنی در روز عاشورا، ضمن قانون شکنی مجدد، با حرمت شکنی و توهین به ارزشها و مقدسات عاشورائی اباعبدالله الحسین (ع)، پردۀ آخر نمایش خود را بازی کردند و در عین ناباوری مردم، به لطف الهی کوس رسوائی خود را در عالم و اینبار برای همیشۀ تاریخ نواختند.

 

آری در برابر چشم همگان به حقیقتی که 1400 سال پیش برای احیاء روح آزادگی و ظلم ستیزی و مبارزه با طاغوت بپاخاسته و خون خود و عزیزانش را تقدیم این راه نموده بود و بین دو راهی مرگ و بیعت با یزید، آن طاغوت و ظلم و فساد مجسم، مرگ با عزت را برگزید و نیز به لبیک گویان و عزاداران آن امام همام توهین و بی حرمتی کردند.

 

کاروان جشن و پایکوبی و شادی راه انداخته و به جان و مال عزاداران تعرض کردند. با این اقدام نشان دادند که همان عقبۀ امویان از آل مروان و آل زیاد و دشمنان آل الله اند که این روز را بعنوان روز شادی و فرح به رسمیت شناختند. "و هذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان بقتلهم الحسین (ع)".

 

اشتباهاتی پی در پی که با وجود نصایح و مواعظ حکیمانۀ مقام ولایت و رهنمودهای عالمانه و دلسوزانۀ علماء و مراجع تقلید و اعلام موضع خیرخواهانۀ خواص با بصیرت و مردم انقلابی و ولائی و همیشه در صحنه، مبنی بر دعوت همگان به قانون، وحدت، اصلاح اشتباهات و بازگشت به دامان انقلاب و مردم، با خودسری و نادانی مکرر در مکرر تکرار شد و کار را بدانجا رساند که قلب حضرت ولیعصر (عج) و عزاداران حسینی را جر یحه دار نمودند.

 

اینان مرتکب گناه بزرگ و نابخشودنی ای نزد خدا و ملت هوشیار ایران شدند که وساطت هیچ کس در حقشان کارساز نیست. و بقول رهبر معظم انقلاب (حفظه الله) در دیدار با یکی از همفکران ایشان، که به قصد وساطت و وصایت ایشان آمده بود قریب به این مضمون فرمودند: تنها راه باقیمانده برای اصلاح ظلم و گناه بزرگی که کرده اند، اصلاح کار خویش و بازگشت به دامان ملت و انقلاب و آرمان های امام است.

 

ایشان با این پروسۀ غمباری که در این چند ماهه پیگیری کرده اند بر همۀ افتخارات گذشتۀ خود قلم بطلانی کشیده و همۀ نسبت هایشان با نظام و رهبری و مردم را برهم زدند، دشمنان اسلام و نظام را علیه دین و انقلاب جری و گستاخ کردند و ... از اینرو باید دوباره مشق اعتقاد و عمل بنویسند و مجدد نسبت هایشان را با نظام تعریف کنند. و آنگونه رفتار کنند که دندان طمع دشمن کشیده و آبی که از جوی خارج نمودند به جوی برگردانند. این خواص مردود شده، نه تنها گناه خویش بلکه گناه کسانیکه از سر جهل و نادانی، از ایشان پیروی کردند را نیز بدوش می کشند. 

 

معلوم نیست چرا با اینهمه نشانه و حجت آشکار که در پس و پیش اشتباهات و موضع گیری های ناصوابشان می بینند، بهوش نمی آیند و چون ره گم کردگانی که نشانه ها و چراغ ها و علامت های راه را می بینند باز به بیراهه می روند، رفتارشان به خواب رفته ها را نمی ماند گوئی خویش را به خواب زده اند. آرزوی ما بیداری و هدایت برای ایشان است و گرنه با قهر خدا و خشم یک ملت روبرو می شوند.

 

در این جهت چه حکیمانه و البته شفیقانه رهبر انقلاب فرمودند: "سعی ما بر دفع حداقلی است اما گویا خود ایشان بر دفع حداکثری اصرار دارند."

 

ملت ما بیدار و هوشیار و بفرمان امام خویش، پشت سر رهبری و گوش بفرمان اوست، دشمنان آگاه و در کمین خارجی و ایادی نادان و طمع ورز داخلی اعم از خواص و عوام شان، بدانند این ملت و فرزندان امام و رهبری نخواهند گذاشت که تاریخ تکرار شود، خدا نکند که رهبری از ایشان ناامید شود و بر خلاف میل همۀ دوستداران نظام و ولایت فقیه فرمانی دهد امام گونه، که به طرفة العینی چنانکه در اول انقلاب شاهد آن بودیم، فرزندان این انقلاب و این مرز و بوم دست کینه توزان و نابخردان داخلی را برای همیشۀ تاریخ از صفحۀ این مرز و بوم پاک خواهند نمود.

 

"کل یوم عاشورا، کل ارض کرببلا"

 

در ایامی که دلهای میلیون ها مسلمان و غیر مسلمان در سوگ شهادت مظهر حقیقی آزادگی و اطاعت خدا و یارانش و اسارت آل الله، سوگوار و عزادار بود، مصیبتی دیگر بر حرارت و شعلۀ آن افزودنذ.

 

ضمن محکومیت این اقدام غیر انسانی و ضد اسلامی و دینی، این مصیبت عظمی را به ساحت مقدس حضرت ولیعصر (عج)، مقام معظم رهبری، علمای اعلام، حوزه های علمی و دانشگاهی، جهان اسلام و مردم ولائی و محب اهل بیت (ع) ایران اسلامی، کاربران محترم سایت و هر انسان عاشق آزادگی و شرف، تسلیت و تعزیت عرض می کنیم.                                   علی رضائی کیارادکانی

 

رادکان شماره 1

                                       رادکان شماره 1

رادکان دهستانی با قدمت بسیار طولانی ، حتی جلوتر از چناران در 75 کیلومتری شهرستان مشهد در دشتی بسیار زیبا و نمایی زیباتر از آن واقع شده است. این دهستان دارای 40 پارچه آبادی ازشمال تا روستای گرو،از شرق تا روستای سرک و ملی واز غرب تا روستای موچنان واز جنوب تا روستای سید آباد و اخلمد    می باشد که از قدیم الایام مرکز خرید و فروش و مرکز تجاری روستاهای همجوار بوده است .

رادکان دارای قطب کشاورزی و دامداری و باغداری می باشد ، محصولات باغی این منطقه گیلاس ،قیصی ،سیب ،وهمچنین محصولات سیفی این منطقه مثل خیار و.....علاوه بر مصرف داخلی به شهرهای همجوار مشهدو قوچان صادر می شود  از دیگر محصولات این منطقه: گندم ، جو ... می باشد که آمار گرفته شده از شرکت تعاونی روستایی،مبین این موضوع می باشد.زعفران یکی دیگر از این محصولات این منطقه زرخیز می باشد که چندین سال پیش از منطقه شرق خراسان آمده و با استقبال خوبی هم  همراه بوده است و زمینه پذیرش بسیاری از زعفران کاران شرق خراسان و اشتغال جوانان بیکار منطقه  را به وجود آورده است، که این مسئله باعث افزایش در آمد سرانه این منطقه گردیده است  . ولی متأسفانه برنامه ریزی و دلسوزی آن چنان که باید باشد نیست.امیدواریم این حرکت حقیر که« چیزی جز اعاده حق از دست رفته این منطقه ی دارای استعداد شهری وبخش شدن نیست » زمینه توجه بیشتر مسولان را فراهم نماید.

باز هم یادآوری شهدا

همین قدر اطلاعات دارم بهتر است بگویم درک دارم می فهمم که هرچه داریم از شهداست جبهه نرفتم ولی با جبهه رفته ها رفیقم جانباز نیستم ولی با جانبازان متعددی رفیقم خانواده شهید نیستم ولی قیم خانواده های شهید هستم چون که می دانم هرچه داریم به برکت وجود آنهاست می خواهم بیشتر بنویسم برای شهدا برای پدران شهدا مادران و خواهران شهدا و بگویم از پدر شهیدی که یک روز اکراه داشت از گرفتن هدایایی که از اداره بنیاد شهید می دادند ولی او امروزه نالان و شاکی است از سو مدیریتهای بعضی ازمسولان رده پایین به خدا قسم هیچ خدمتی بالاتر خدمت به محرومین بخصوص محرومینی که در جرگه خانواده شهدا قرار می گیرند اینه به منزله خدمات دولت نیست به خصوص دولت عدالت محور که خدمات آن امروزه بر هیچ کس پوشیده مخفی نیست ولی جای بیشتر خدمت کردن به این محرومین و...که سفارش همه از امام راحل گرفته تا خلف صالح آن امام رهبر فرزانه انقلاب و دولت مردمی ومستضعف دوست نهم و دهم.

یاد شهدا به خیر

جا دارد که از شهدای عزیز این خطه سزسبز یادی بکنیم چرا که شهید علی اصغر امام بخشیان  ُشهید اکبر علی زادهُ ُشهید محمدرضا نوا و شهید احمد رهنما و دیگر شهدای این سرزمین از بین ما رفته اند ولی یادآوری آنها و یادمان آنها برای ما واجب و بر مسولین بنیاد شیهد و ایثارگران واجب تر و امیدوارم که از این به بعد این کسر خدمتها از ناحیه هر شخص حقیقی و حقوقی برای این منطقه بخصوص شهدای این منطقه  جبران گردد.

رادکان را بهتر بشناسیم

رادکان ،دهستانی با قدمت بسیار طولانی در 70کیلومتری شهر مقدس مشهد استان خراسان رضوی واقع شده است ،این دهستان با جاذبه های خوب گردشگری ازجمله رودخانه دائمی ،جلگه بسیار سرسبز،آثار باستانی ازجمله میل رادکان زمینه های خوبی برای پیشرفت و موجه بودن توجه مسولان استان می باشد .این دهستان دارای 13 پارچه آبادی  از جمله قیاساباد ،مغان،کلاته سادو،زینگر،قدیرآباد،منیژگان،امامزاده بالا ،گرو ،سیدابادو......که از قدیم الایام مرکز تجاری و خرید و فروش و تامین مایحتاج روستاهای اطراف بوده است .

این دهستان که از 15سال پیش دارای دهداری بود،و جندین سال پیش هم زمزمه های بخش شدن آن و شهرداری آن هم مطرح بود ،جرا که شاخصه های اولیه آنها را هم مثل مرکزیت جندین روستا (روستا مرکزی)،جمعیت ،سطح سواد و دیگر شاخصه های فرعی که در بالا ذکر شد،  داشت ولی الان چرا اینجا همان سوالی است که ماهم دنبال آن هستیم .

تبریک عید ولایت و افتخاری دیگر برای سربازان گمنام امام زمان (عج)

سلام

آغاز امامت و ولایت و تاج گذاری حضرت بقیة الله الاعظم حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه را به همۀ ارادتمندان و منتظران واقعی آنحضرت تبریک و تهنیت عرض می کنم.

ضمناً دستگیری شرور سابقه دار و تروریست بین المللی "عبدالمالک ریگی"، توسط سربازان گمنام امام زمان(عج) را به مقام عظمای ولایت و همۀ هموطنان عزیز خصوصاً مردم دلیر سیستان و بلوچستان تبریک میگویم.

کلام آغازین

سلام

در این فضا می خواهیم ضمن معرفی رادکان به مشکلات و محرومیت های آن بپردازیم رادکانی که با قدمت چند صد ساله، امروزه به فراموشی سپرده شده است.

از اطلاعات همۀ کسانیکه برای رشد، ارتقاء و محرومیت زدائی رادکان، دغدغه ای در دل دارند استقبال می کنیم.

به امید رادکانی آباد و آزاد از همۀ محرومیت ها و بی مهری ها ...

پیروز و سربلند باشی وطن من ...